Nuclear Energy is our certain right
این هم چند عکس از شرکت من و دوستانم در راهپیمایی 22 بهمن :
عکس 6 عکس 7 عکس 8 عکس 9 عکس 10
عکس 11 عکس 12 عکس 13 عکس 14 عکس 15
اولّین نمایشگاه بین المللی کتاب اراک ، یکم تا پنجم اسفندماه در محّل دائمی نمایشگاه های بین المللی اراک واقع در کیلومتر 5 جاده تهران ، میدان امام خمینی(ره) (سه راه خمین اصفهان) ، برگزار می شود .
گفته شده است در این نمایشگاه ناشرانی از کشورهای ژاپن ، آلمان ، انگلستان و ... حضور خواهند داشت .
این خبر رو برای اون دسته از عزیزانی گفتم که پول دران و می خوان کتاب های خوب و به روز بخرن . وگرنه این خبر برای ما دانشجویان بی پول ، هیچ نفعی نداره . البته ما هم می آیم . فقط برای اینکه کتاب ها رو نگاه بکنیم و احیانا ورق بزنیم . امّا اینکه برای خرید کتاب بیایم نمایشگاه ، نه !! ، این خیال خامی است !!.
اشکال نداره ... . اگه ما دانشجوها کتاب نخریم ، دیگه کی می خواد کتاب بخره ؟ البته به نظر من کتاب داستان های کودکان نیز فروش خوبی خواهد داشت !!
بعضی وقت ها ، بعضی چیزها که در ابتدا انقدر برای ما جذّاب بودن ، تکراری و ناراحت کننده می شن که آدم دلش می خواد به هر طریقی که شده ، از دست اون چیز آزاد بشه !!
یکی از این چیزها که واقعا دیگه مبتذل و پیش پا افتاده شده ، یکی از مطالب اس ام اس هست که تازگی ها بد جوری سوهان روح من شده ! . نمی دونم چرا این چند روزه به هر کدوم از دوستان می گم اس ام اس جدید چی داری ؟ بفرست ، بلافاصله برمی داره این مطلب مزخرف زیر رو ارسال می کنه !! . نمی دونم این چه بیماری مسری شده که همه عاشق این اس ام اس شدن .
این پست اختصاصی رو فقط برای این دارم می نویسم که تو رو به خدا از این به بعد این اس ام اس رو دیگه برای من نفرستید !! حافظه گوشی من به سرعت برق پر می شه ...
هر چند از دوباره خوندنش بدم می آد ، ولی امیدوارم دیگه آخرین باری باشه که می بینمش (مرده شور برده رو !!!) ....
---------------------------------------------------------------------------------------
دوست دختر آدم مثل آدامسه :
1- داشتن یه بسته ، همیشه بهتر از یکیه !!
2- فراموش نکن پایان هر آدامسی سطل آشغاله ، پس برای هیچ آدامسی قیمت زیادی پرداخت نکن !!
3- آدامس نیم خوردۀ کسی رو نخور !!
4- جویدن طولانی آدامس جز بی مزّه شدنش حاصلی نداره !!
5- حسرت آدامسی که دور انداختی رو نخور !!
6- ازدواج، مثل قورت دادن آدامسه ، هیچ آدم عاقلی آدامسشو قورت نمی ده !!
---------------------------------------------------------------------------------------
یعنی شما خودتون قضاوت کنید که پسرها چه طوری به پستی این دخترها پی بردن که اونها رو با آدامس مقایسه می کنن !!!
البته این نظر من نیست ها !! یه وقت فکر نکنید این نظر من هم هست و منو به باد انتقاد بگیرید !!
نظر من اینه که بعضی از خانم ها انقدر به حدّ کمالات(!) ، انسانیات(!) ، خوبیات(!) ، وجدانیات(!) ، زیباییات(!) و هزاران ارزش دیگر رسیده اند که ما اگر تمام عمرمان را تلاش کنیم ، از محالات عالم امکان است که به آنها دست پیدا کنیم ... .
اگه نظر هم بدید ، بد نیست ؛ البته اگه خسته نمی شید !!!
دانشگاه اراک
مزخرف ترین دانشگاه ایران
لطفا این دانشگاه را برای تحصیل انتخاب نکنید
با سلام به همه خوانندگان عزیز وبلاگم
دوباره درس و دانشگاه و خستگی و بی حوصلگی و ... شروع شد . این دفعه من از همین ابتدای راه خسته و بی برنامه هستم . ترم های گذشته که اوّل ترم با انرژی و با برنامه بودم ، این وضعم بود ، حالا خدا به دادم برسم توی این ترم که نمی دونم چه کار کنم ؟
بعضی وقت ها به سرم می زنه که ریاضی رو ول کنم و برم دنبال عشق خودم . شاید تا حالا گفته باشم بهتون که عشق شبکه هستم . توی این درس های ریاضی با نظریه گراف حال می کردم که از شانس بدم به دلیل اینکه ریاضیات گسسته پاس نکرده بودم نتونستم واحد نظریه گراف رو بردارم . چون اساس و بنیان شبکه ها همگی بر نظریه گراف استواره . اشکال نداره !! یا من بالأخره از عشق شبکه می میرم و یا اینکه یه بنده خدایی می آد و استعداد منو کشف می کنه !! (من الأن نشستم و دست رو دست گذاشتم تا اون یه نفر بیاد !!!!) .
توی سفری که هفته قبل به مشهد مقدّس داشتم یه سری هم به دانشگاه فردوسی مشهد زدم . به یکی از بچّه ها که اون هم توی دانشگاه ما الهیّات و معارف اسلامی می خونه ، پیشنهاد کردم که یه روز صبح به اونجا بریم . واقعا حال کردم ، دانشگاه به اینجا می گن ، نه به اون خراب شده ای که ما توش درس می خونیم . روز شنبه 15 بهمن بود که راهی دانشگاه فردوسی شدیم . چون نمی دونستیم کجاست از چند نفر پرسیدیم .بعد که رسیدیم دیدم که ای بابا !! من که صد دفعه اومده بودم اینجا . چه طور دانشگاه به این بزرگی رو ندیده بودم . پارک ملّت دقیقا اون طرف بلوار وکیل آباد بود و دانشگاه فردوسی این طرف .
بدون اینکه تابلو بازی دربیاریم که ما دانشجوی دانشگاه فردوسی نیستیم ، با دوستم سرمون انداختیم پایین و رفتیم داخل .
وای خدا ! یا ابوالفضل ! الله اکبر ! اینجا دیگه کجاست ؟ درست اومدیم ؟؟ انقدر بزرگ بود که دهنمون باز مونده بود . باور کنید خودش به تنهایی یه شهر جداست . ایستگاه اتوبوس ، اتوبان ، بیمارستان ، پارکینگ اتومبیل های بزرگ . واقعا حیرت آور بود .
هیچی !! من و دوستم قرار گذاشتیم که ساعت 11 برگردیم جلوی درب ورود تا بریم حرم امام رضا(ع) تا به نماز ظهر برسیم . اون رفت دانشکده الهیّات و من هم شروع کردم به یافتن دانشکده علوم پایه . وقتی از چند نفر پرسیدم که کجاست رفتم تا بهش برسم . بعد از حدود 20 دقیقه پیاده روی پیداش کردم . رفتم تو و دنبال گروه ریاضی گشتم . پیدا نکردم چون فقط رشته های زمین شناسی و فیزیک و زیست شناسی داشت . اولش خوشحال شدم که خاک برستون !! دانشگاه به این بزرگی ، رشته ی ریاضی نداره . گفتم حالا که تا اینجا اومدم پس بذار مطمئن بشم . از یکی از دانشجوها پرسیدم که : « ببخشید اینجا رشته ریاضی پذیرش نمی کنن ؟ » . اون بنده خدا هم یه نگاه تعجّب زده به من کرد و فهمید که من مال این دانشگاه نیستم . بعدش آدرس ساختمان دانشکده ی علوم ریاضی رو به من گفت . من هم رفتم تا پیدا کنم ...
این بار بعد از 20تا 25 دقیقه پیاده روی دانشکده علوم ریاضی رو پیدا کردم . دهنم بسته شده بود . هیچ فکری از مغزم نمی گذشت . فقط فقط چشم شده بودم و داشتم به این دانشکده نگاه می کردم . یا خدا !! تقریبا عین دانشگاه صنعتی شریف ، هر رشته یه دانشکده جدا داشت . اینجا بود که از ته دلم گفتم : « ای گل بگیرن به در دانشگاه اراک که من هم از دستش راحت بشم » . رفتم کتابخونه . فکر می کنم دیگه کتاب ریاضی فارسی نبود که توی ایران وجود داشته باشه و یه نسخه اش اونجا نباشه . کتابهای زبان اصلی هم که دیگه من توانایی وصف کردنش رو ندارم . ساعت 11 بود و من باید سریع خودم رو به در اصلی دانشگاه می رسوندم . تا اونجا هم حداقل 10 دقیقه راه بود . رفتم . فرهاد ( دوستم ) هم مثل من جوّ گیر شده بود.
صبح که از مهمانسرا بیرون می اومدیم بهش پیشنهاد داده بودم که دوربین عکاسی اش رو هم همراه بیاره . ضرر نداره . خلاصه حالا وقتش بود تا چندتا عکس بگیریم . وقت رفتن بود . به فرهاد گفتم برای من دعا کن که کارشناسی ارشد توی یکی از شهرهای بزرگ پذیرفته بشم .....
این ترم هم تمام وَشد جیگر !!!
بعد از چند هفته سروکلّه زدن با مباحث مقدّسی همچون نظریة محترمة اعداد ، ریاضی حمومی 2 ، برنامه نویسی فوق مزخرف پاسکال ، زبان خوشگل انگلیسی و درس شیرین ریشه های خشک نشدۀ انقلاب مقدّس اسلامی (رحمة الله علیه !!) ، بالأخره پایان ترم سّوم اعلام شد . البته این ترم آنقدر شیرین بود که دیابت تیپ 3 گرفتم ( دو نوع دیابت بیشتر نداریم ولی شیرینی این ترم آنقدر بالا بود که من به تیپ کشف نشدۀ 3 مبتلا شدم !!!).
البته اعلام نمرات امتحانات نیز شیرینی این ترم را تکمیل کرد . نظریة اعداد رو با اینکه 2 هفتۀ کامل خوندم ولی 8 آخرین نمره ای بود که استاد محترم به من مرحمت فرمودند . تازه با هزار منّت فرمودند که :
« چون شما پسر خوبی هستید و چند بار برای حلّ تمرین به پای تخته آمده اید و هیچ گاه سابقۀ غیبت ( دو دره نمودن کلاس) نداشته اید ، من نمرة شما را 5/9 رد می کنم . »
الله اکبر
الله اکبر
خدایا این جماعت استاد چقدر مهربان و بخشنده هستند .
خدایا آنها را مورد لطف و رحمت واسعۀ خودت قرار بده .
اشکال نداره . ما بیش از این استادهامون رو دوست داریم .
اشکال خیلی بدی که برنامة امتحانات این ترم داشت این بود که امتحان نظریة اعداد و ریاضی 2 پشت سر هم بود . برای امتحان ریاضی 2 آماده بودم ولی برای امتحان نظریةاعداد از اون هم آماده تر بودم امّا متأسفانه یا خوشبختانه جواب عکس داد و من نتونستم نظریةاعداد رو پاس کنم . ولی عیب نداره . درس نظریةاعداد رو خیلی دوست دارم . اگر برنامة ترم جدید اجازه می داد حتما دوباره برش می داشتم .
برای امتحان برنامه نویسی پاسکال هم اصلا حوصله نداشتم که بخونم و برای همین هم اصلا لای کتاب و جزوه رو باز نکردم و همین طوری نخونده رفتم سرجلسةامتحان . از اون جایی که چند جلسةآخر کلاس ها رو هم به خاطر خوندن نظریةاعداد پیچونده بودم ، همة سؤالات برام ناآشنا بود . در طول ترم هم که اصلا کتاب رو نخونده بودم و فقط یک بار برای امتحان میان ترم ، متن کتابم رو از نزدیک دیده بودم !!! با همون یه ذرّه خوندن تونستم جواب نصف سؤالات رو بدم . نمرة لامسّبش هم که 11 شد . پایین ترین نمرةکلاس . اگر اشتباه نکنم همه فکر می کردند که من بالاترین نمرةکلاس رو بگیرم .
خوب این هم یکی از ویژگی های منه !! چون هیچ کس نمی تونه رفتار و کارهام رو پیش بینی بکنه .
درس ریاضی 2 هم همین طور بود . هیچ کس فکر نمی کرد که اصلا من بتونم این درس رو پاس کنم ولی دوّمین نمرة کلاس رو گرفتم . خیلی حال کردم چون 5/15 گرفتم .
خوب . دانشگاه دوباره قرار بهمون حال بده . روز سه شنبه 11 بهمن برای 5 روز می ریم مشهد ، عِخچ (همون عشق خودمون) . این بار با قطار . برای همة خوانندگان وبلاگم هم دعا می کنم.

